نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

گوشمالی

قسمت اول


فضای محیط پر از همهمه و هیاهوست. صدای ضریات کوبنده شلاق و فریاد التماس آمیزی به هم آمیخته...



- آخ،آخ نزن بی رحم... آی گوشم... آخ مردم... فرشتین! بگو نزنن، تو رو به خدا قسم بگو دیگه نزنن، همه بدنم خورد شد.

فرشتین: بی خود خدا رو قسم نخور... بزنید، فرشتیما! محکم تر بزنش... فرشتیما! صورتش...فرشتیما! گوشهایش را حسابی بکش.

- وای بدادم برسید...

تعدادی از فرشته ها پایین آمده اند تا علت سرو صدا را بفهمند.

ملک نور: چی شده، چه خبره، سرو صداتون تا آسمون هفتم میاد؟

ملک آرا: چرا این بدبخت رو اینقدر می زنید؟

ملک شاد: اینکه خودش ملعون و مطرود درگاه خدا هست بسش نیست؟

ابلیس: آخ چشمم، حداقل یک کم آب بهم بدین.

فرشتین سرپرست فرشته های شلاق بدست نهیب می زند: نه کسی بهش آب نده و در همین حال شلاقش را بر سر ابلیس فرود می آورد.

ابلیس: وای مردم...

ملک نور: حداقل بگید چرا این نگون بخت رو می زنید؟

فرشتین شلاق دیگری بر فرق ابلیس می زند و می گوید: خودت بگو ملعون، برای اینا تعریف کن چرا مستحق شلاق شدی؟

ابلیس: نزن، مهلت بده تا تعریف کنم...

فرشته های شلاق به دست به اشاره فرشتین مسئول تنبیه ابلیس دست از زدن برمیدارند و کمی عقب می روند و ابلیس را به حال خود می گذارند.

ابلیس با چهره ای خونین و زخم آلود نفس زنان شروع به تعریف ماجرا می کند.

ابلیس: من توی قصرم روی تخت پادشاهی خودم لم داده بودم و با درباریانم سرگرم گفتگو بودم که شیطم یکی از خبرچین های مخصوص شتابان از در وارد شد فریاد زد: سرور من...

«دیو شیطان» وزیر دربار نهیب زد: چه خبره، چرا بی اجازه وارد شدی؟

ابلیس: اجازه بده حرفشو بزنه حتما خبر مهمی آورده که با این وضع وارد شده.

شیطم: بله سرورم یه خبر مهم دارم، امروز به یه مغازه سرکشیدم صاحب اون یه مرد مومن و با ایمان بود که دائم زیر لب صلوات می فرستاد و یه کاغذ قلم هم رومیزش بود که خمس مالش رو حساب می کرد. گفتم به شما خبر بدم یه فکری براش کنید آخه یه هاله نور اطرافش بود که من حسابی ترسیدم و نزدیکش نشدم.

ابلیس روی تختش جابجا می شود و با عصبانیت فریاد می زند: چی یه بنده مومن که ذکر خدا می گه، اونوقت حالا داری می گی، چرا زودتر سراغش نرفتی؟ زودتر یک عده تون برین سروقتش، می خوام تا شب نشده ترتیب دین و ایمانش رو بدین.

هفت هشتا شیطانک از گوشه کنار مجلس بلند شدند و در یک چشم بهم زدن به هوا پریدند و غیب شدند.

روز بعد دوباره در همان مجلس ابلیس در حالیکه تاجی از آتش برسر دارد روی تختی از شعله نشسته و وزرای او با چهره هایی کریه در اطراف او بر تخت های خود نشسته اند و سرگرم گفتگو هستند، ناگهان همان هفت، هشت شیطانک از در و دیوار وسط مجلس می پرند و شیطم به سرعت مقابل ابلیس می دود،

- سرورم یه خبر دارم.

ابلیس: زود باش بگو، تعریف کن.

شیطم: سرورم ما حریف این آدم نمی شیم، هر چی دور و برش گشتیم فکر و خیال توی ذهنش انداختیم باز هم حواسش رو جمع ذکر و دعاش کرد و به یاد خدا افتاد و زیر لب گفتلا حول و لا قوة الا بالله»

ابلیس با تندی فریاد زد خوب یکی از در و همسایه هاش رو بلند می کردی بیاد به حرفش بگیره و از ذکر و دعا بندازتش و وقتش رو تلف کنه.

شیطم: این کارم کردیم، هر کی سراغش می رفت اون باهاش از خدا و ائمه صحبت می کرد و حدیث براش می خوند و اونو به یاد خدا می انداخت، دور و برش یه هاله نور سبز تشکیل می شد و ما نمی تونستیم وسوسش کنیم. مرتب لا حول و لا قوة الا بالله می گفت. انگار کار اصلیش همین بود که شب و روز فکر خدا باشه، فکر دیگه ای توی سرش نبود.

ابلیس صدای خود را بالا می برد می گوید: من می دونستم، از اول هم می دونستم کار شما بی عرضه ها نیست باید یه گروه ماهر و خبره ای بفرستم، بعد هم با دستش اشاره کرد و گفت بگید گارد ویژه بیاد.

دیو شیطان وزیر دربار با صدای بلندتری تکرار می کند: نشنیدید چی گفت؟ گارد ویژه...

و بعد از دقایقی یک عده شیطونک چاق و قرمزپوش افتادند وسط مجلس و تعظیم کردند...

- در خدمتیم سرورم.

- امری داشتید جناب ابلیس؟

ابلیس روی تخت خود جابجا می شود می گوید: بله یه کار خیلی خیلی مهم. باید برید یه آدم مومن و سرسخت رو سرجاش بنشونید، جوری ادبش کنید که ذکر خدا از یادش بره، خمس و نماز رو بذاره کنار. زودتر برید از همه تجربه و تکنیک خودتون استفاده کنید. گارد ویژه هم تعظیمی کردند و غیب شدند.

یک هفته بعد سر و کله گارد آموزش دیده مخصوص پیدا شد با صورتی خونین و موهایی پریشان و لباسهایی پاره وارد قصر ابلیس شدند.

دیو شیطان: لشکر شکست خورده برگشتن! سرورم اینا رو نگاه کن.

ابلیس از شدت خشم از جا بلند شده و در حالیکه دست هایش را به هم می زند نعره می کشد: اینجا چه خبره؟ شیطیز زود باش توضیح بده.

شیطیز رئیس گارد ویژه با لحنی حاکی از درماندگی سرش را تکان می دهد: سرورم نمی شد، هر کاری می کردیم اون یه راه دیگه پیدا می کرد.

ابلیس گفت: ساکت شو بی لیاقت! چطور با اون همه آموزش مخصوص و تمرین های شبانه روزی از پس یک نفر، فقط یک نفر بر نیومدید چطور؟!

- قربان همانطور که گفتید ما با سلاح های خودمون رفتیم سراغش، اون داشت خمس پولش رو جدا می کرد، ما با شمشیر ترس از فقر و مکنت و نیزه طمع، روز اول وسوسش کردیم بهش گفتیم چرا پول رو که با این زحمت بدست می آری، از صبح تا شب رو پا ایستادی جون می کنی می خوای به عنوان خمس بدی که چی بشه، کی بخوره؟ مگه تو چقدر درآمد داری؟ این همه با قناعت زندگی می کنی چیزی باقی نمی مونه که بخوای خمسش رو بدی. اصلا خمس شامل مال تو نمی شه.

اما اون حواسش رو جمع کرد و گفت: خمس برکت ماله! حتی اگر به مقدار کم هم خمس به مالم تعلق بگیره کنار می زارم تا خدا برای اون دنیام پس انداز کنه.

شیطاب یکی دیگر از افراد گارد قدمی به جلو برمی دارد می گوید: سرورم من به او القاء کردم با این سود کمی که از مشتریانت می گیری خرج زن و بچه هات در نمیاد بیا قیمت اجناست رو زیاد کن... اما اون یه لحظه فکر کرد و با خودش گفت: ولی من یه عمره با این درآمد کم زندگی کردم چون قانع بودم به مشکلی هم برنخوردم، این خداست که باید به مال برکت بده، چند برابر کردن قیمت و به سختی انداختن بنده های خدا مشکلی رو حل نمی کنه.

شیطوز یکی دیگر از افراد گارد چند قدم جلو رفت و گفت: من رفتم تو مغزش بهش گفتم این همه خدا خدا کردی، کی خدا جوابت رو داده؟ به درو همسایه هات نگاه کن همه مغازه هاشون رو نوسازی کردن، جنس های آنتیک می فروشند، اما تو چی الان سی ساله که تو این مغازه نیم وجبی کار می کنی خدا حداقل این قدر به تو وسعت نمی ده که یه دستی به سر و روی مغازت بکشی... اما اون با خودش فکر کرد مغازه من خواروبار فروشیه، نمایشگاه اتومبیل که نیست، همینطور بهتره، تازه از کجا معلوم شاید خدا تا هفته دیگر یه وسعتی داد و ما هم یه دستی به سر و روی مغازه کشیدیم.

شیطی یکی دیگر از افراد گارد ویژه چند قدم جلو می گذارد و تعظیم کنان می گوید: من به سراغ زن و بچه اش رفتم و دیدم خانواده اش دور هم جمع اند و راحت زندگی می کنند. همسرش رو وسوسه کردم که این چه جور شوهری تو داری، سال به دوازده ماه شما رو یه مسافرت نمی بره باید حسابی سرش غر بزنی تا سر عقل بیاد و یه فکری براتون بکنه اما شب اون وقتی غرغرای زن و بچه اش را شنید با حرفاش اونارو آروم کرد و گفت: توکل به خدا اگر قسمت بشه یه سفر مشهد می برمتون.

به محض اینکه توکل به خدا رو به زبون آورد و صلوات فرستاد یه دفعه یه لشکر فرشته شمشیر به دست از همه طرف ریختند روی سرمون، فکر کنم صدهزار تا بیشتر بودند اونقدر نیزه و خنجر به سر و صورت ما زدند که چیزی نمونده بود همه ما کشته بشیم، این بود که به هر زحمتی بود فرار کردیم آمدیم اینجا.

دیو شیطان گفت: بفرما ایشون سبب خیر هم شدن حالا مسافرت برای مردم ترتیب می دن اونم مشهد!

ابلیس از روی تخت بلند می شود و چند قدم به جلو برمی دارد و در حالیکه دست به سر و صورت خود می کشه فکر می کنه در همان حال چندبار طول اتاق را طی می کند و زیر لب زمزمه می کند: نه انگار کار خودمه...

ادامه دارد.

منوی اصلی

ذره بین

اى عبد العظيم دوستان مرا از من سلام برسان و به آنان بگو در دل هاى خود از براى شيطان راهى باز نكنند،
اخبار و آثار حضرت امام رضا عليه السلام ص 478
امام رضا ع