نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

گوشمالی

قسمت دوم



در قسمت اول دیدیم که همه طرفند های شیطانک ها برای فریب شخصیت داستان با شکست مواجه شده و نتوانستند او را از یاد خدا غافل کنند و ابلیس تصمیم گرفت این بار شخصا وارد میدان شود و اینک ادامه داستان ...



- باید شخصا وارد میدون بشم و روی طرفو کم کنم. حتما یه راهی هست، کاری که فقط از خود من بر می یاد. او افکار شیطانیش را در ذهن خود مرور کرد سپس دستانش را به هم کوبید و فریاد کشید: غرور!

دوباره به تخت خود برگشت و روی آن مستقر شد و گفت:

فردا خودم با سپاه ابلیس به سراغش خواهم رفت& پس تا فردا !

همه شیاطین در یک چشم بهم زدن به هوا پریدند و غیب شدند.

فردا ابلیس با هیبتی هولناک، زره بر تن و کلاه خودی بر سر، نیزه ای را در میان پنجه می فشرد و با خود می گفت این سلاح آخر حتما موثر واقع خواهد شد، غرور !

حالا دیگر ابلیس خود را به مغازه مرد کاسب رسانده بود و منتظر ایستاده بود تا به محض اینکه مرد از یاد و ذکر خدا غافل شود و در همان لحظه خود را به فضای فکر او برساند و کار خود را شروع کند. چیزی نمی گذرد که یک مشتری وارد می شود. یکی از اهل محل سلام و احوالپرسی گرمی با مرد مغازه دار می کند و جنس خود را تحویل می گیرد قبل از رفتن می گوید:

- حاج اقا خیلی التماس دعا، مسجد تشریف می برید آقازاده ما رو هم سر نماز دعا کنید مریضی اش خوب بشه، هر چی باشه شما با ایمان و با خدائید، دعاتون زودتر مستجاب می شود.

مرد مغازه دار پاسخ می دهد: اختیار دارید ! چشم، اگر قابل باشیم، این را گفت و از اینکه در بین مردم محل جایگاه خوب و مورد اطمینانی دارد در دل احساس رضایت کرد.

ابلیس بهترین فرصت را برای شروع نقشه خود پیدا کرده بود که مرد نه به فکر خدا بود و نه ذکری بر لب داشت. پس همه قوای خود را جمع کرد و به یکباره در صورت مرد دمید. امواجی از افکار و وسوسه ها در ذهن مرد جریان پیدا کرد و در همه حواس او جاری شد و احساساتش را تحت تأثیر خود قرار داد...

مرد در افکار خودش غوطه ور بود که یکی از اهالی محل وارد شد سلامی کرد و گفت: بی زحمت یه بسته نایلکس لطف کن حاجی...

راستی خبر داری حاج صالحی پیش نماز مسجد مریفه امروز نمیاد مسجد نماز بخونه ، زنگ زده گفته این آقا اسماعیل فرش فروشه جاش نماز بخونه آدم مومنیه.

ناگهان طوفانی از احساسات منفی در درون مرد بپا شد که چرا اون...؟

- اما اون که سنی نداره (مرد مغازه دار این جمله در حالی به زبان جاری کرد که سخت می کوشید احساس خودش را پنهان کند)

- درسته جوونه میگن مومن و با سواده.

- مرد دوباره با خودش گفت اما من یک عمره که توی این محل سر شناسم ...

مشتری با کلام خود رشته افکار او را پاره کرد :

- حاجی ببند بریم، دیگه وقت نمازه، قراره بعدش بریم خونه پیش نماز عیادت.

مرد با بی حوصلگی پاسخ داد :

- نه شما برو من امروز کارم زیاده همین جا تو مغازه نمازم رو میخونم.

- چیه حاجی نکنه پیشنماز نیامده نمی خوای بیای مسجد؟

- نه شما برو دیر نشه.

- پس حاجی عیادت چی؟ اونجا رو که می یای؟

- نه فکر نمی کنم گرفتارم.

مشتری رفته بود، مرد پشت پیشخوان نشسته بود حال خوشی نداشت سالها بود که وقت نماز به مسجد می رفت و نمازش را به جماعت می خواند اما حالا نمی توانست خودش را راضی کند پشت سر جوانی که از هر نظر پائینتر از خودش بود نماز بخواند زیر لب با خودش زمزمه کرد نه سن و سالی نه سوادی، حاج صالحی چرا به اون زنگ زده، از او مسن تر نبود؟

هجوم افکار مزاحم به فضای فکرش آرامش او را سلب کرده بود، با کسالت بلند شد و وضو گرفت سجاده اش را کنار مغازه پهن کرد و روی آن ایستاد با خودش گفت این جور که معلومه دیگر باید هر روز نمازم رو اینجا بخونم. روی سجاده ایستاد و قامت بست، بی آنکه بفهمد چه می خواند نمازش را تمام کرد.

در عالم ملکوت غوغایی است، فرشتگان دور هم جمع شده و سرگرم گفتگو هستند.

فرشتین: خدا فرموده زودتر به داد بنده ام برسید تا ایمانش از دست نرفته، ابلیس را از او دور کنید، زودتر بشتابید.

فوجی از فرشتگان مسلح به سراغ ابلیس می روند و او را در کنج مغازه مرد بدام انداخته و به جانش می افتند.

مرد کنار مغازه روی سجاده نشسته و تسبیح خود را میان انگشتان جابجا می کند و ذکر می گوید، سعی می کند افکار خود را آرام کند اما زیر فشار خورد کننده وسوسه های ابلیس تنها می تواند بگوید یا صاحب الزمان، یا ولی الناصح...

فرشتگان با ضربات کوبنده تری ابلیس را ادب می کنند او فریاد می زند و التماس می کند: بس کنید، دیگر نزنید...

فرشتیما: نه بزنیدش، مگر نمی شنوید اون مرد به امام زمان استغاثه کرده...

اعوان و انصار و لشکریان ابلیس از دور نظاره می کنند اما کاری از دستشان برنمی آید و از ترس نزدیک نمی شوند.

مرد همچنان بر سجاده نشسته، اشکهایش بر گونه روان شده و پشیمانی تا عمق جانش ریشه دوانده، تلخی ندامت را در کام خود احساس می کند. با هر ذکر و مناجات و توسل او، ضربات محکم تری بر بدن ابلیس فرود می آید و گوشه مغازه ابلیس بی حال روی زمین دراز کشیده.

فرشتین گوش او را می گیرد و بلند می کند و با گرز آتشین محکم بر سرش می کوبد. فریاد ابلیس به آسمان رفته، نعره می کشید و اعوان و انصارش را صدا می زد:

دیو شیطان... شیطم... کجائید؟ برید سراغ این مرد نگذارید ذکر بگه، صلوات بفرسته، هر طوری شده حواسش رو از امام زمانش پرت کنید، غافل بشه تا من از دست این فرشته ها خلاص بشم.

گرز و شمشیر و نیزه بود که از هر طرف بر بدن غول آسای ابلیس فرود می آمد و او مدام فریاد می زد... ای شیطیز کجایی، مگه نگفتم برین اون مرد رو ساکت کنید تا وقتی اون ذکر بگه وضع من اینجوریه، زخم ها خوب نمی شد همینجور تازه... آخ بی انصافا با گرز آتشین توی دهنم...آخ آخ مردم، خدایا مگه قول نداده بودی منو نکشی... مهلت دادی تا ظهور مهدی این امت زنده بمونم....اینا دارن منو می کشن....

فرشتینک: خدا خودش فرموده که تا دم مرگ تو را کتک بزنیم ولی او تو را زنده نگه خواهد داشت، پس حالا حالاها باید تنبیه بشی.

اما حالا که من این ماجرا رو تعریف کردم لااقل یه تخفیفی، مهلتی، چیزی بدین، اجازه بدین یه نفسی تازه کنم.

- فرصت؟ برای اینکه بری از نو اغواگری کنی؟ سر راه بنده های مومن خدا بشینی؟ اونارو از یاد خدا بازداری؟ فرشته ها معطل نکنید بزنیدش.

- پس حداقل بگذار یه جمله به لشکر خودم بگم. گوش کنید شیطونا تا جایی که می تونید نگذارید کسی به یاد خدا باشه و ذکر و صلوات بفرسته وگرنه زخم های من تازه می مونه و هیچ وقت خوب نمی شه! فهمیدین چی گفتم؟ آخ... چشمام...


مدرک: کتاب القطره جلد۱،صفحه۳۰، برگرفته از حدیثی از امام حسن عسکری(ع)


منوی اصلی

ذره بین

شیطان دهان و بینی خود را بر دل فرزند آدم نهاده است، چون متذکر خدا شود از او دور گردد و هرگاه خدا را فراموش کند دل او را مانند لقمه در دهان گیرد.

مجمع البیان، ج۵،ص۵۷۱
پیامبر اکرم(ص)