نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

ایوب پسران خویش را یکی پس از دیگری از دست می داد و صبورانه داغ تلخ آنان را بر دل تحمل می نمود و هرگز شکوه و گلایه ای بر زبان جاری نمی ساخت، اما اکنون در آن خانه ی وسیع جز خود و همسرش کسی باقی نمانده بود. او روزها به کار و فعالیت می پرداخت و تنهایی خود را با مناجات پر می کرد. رحیمه همسر مهربانش نیز همواره در کنارش بوده و دلداریش می داد.



ابلیس هنوز همه چیز را زیر نظر داشته و مدام در آسمان ها سیر کرده و در اطرف عرش پرسه می زد. این بار او ادعایی تازه داشت:

- پروردگارا! ایوب هنوز قوی بنیه و سلامت است و با توان و نیرویی که تو به او بخشیده ای هر داغ و مصیبتی را تحمل می کند، اگر به من اجازه دهی تا او را بیمار و رنجور سازم دیگر حمد و سپاس او را نخواهی شنید. دیگر فرشتگان حمل کننده ی اعمال، تسبیح و ثنایش را تا سراپرده ی قدست بالا نیاورده و تو او را از شاکران نخواهی یافت.

باز از جانب خداوند ندا رسید:

  • تو را بر جسم او تسلط می دهم، اما نه بر عقل و زبان او!

و این بار نیز شیطان شادمان و با دستی پر بازگشت.

ایوب در محراب عبادت سرگرم مناجات بود که ابلیس به او نزدیک شد و مخفیانه در صورتش دمید. در یک لحظه دم مسمومش در رگ های پیامبر صبور خداوند جریان یافت و بیماری و کسالت در وجودش جایگزین گردید. تب و درد به هم آمیخت و ایوب را به بستر افکند.

ابلیس او را تماشا می کرد و ناله های دردمندانه اش را می شنید و مشاهده می نمود که در میان درد و رنج، ذکر و تسبیح گفته و شکر به جای می آورد.

در همه ی این ایام ایوب با وجود رنج و مشقت و بیماری همچنان با سختی به فعالیت روزانه ادامه داده و قوم خویش را به پرستش پروردگار فرا می خواند تا آن که بیماری به تدریج بیشتر شده و قدرت و توان او رو به تحلیل رفت و یارای انجام کار از او سلب گردید و خانه نشین شد.

اکنون دیگر رحیمه همسر با وفایش علاوه بر تیمار همسر که پیامبر و حجت پروردگارش نیز بود در بیرون از خانه تلاش کرده و به دست مزدی که فراهم می آورد زندگی را اداره می نمود.

ایوب اما لحظه ای از شکر و ستایش پروردگار دست بر نداشته و پیوسته از او می خواست که وی را از امتحان الهی سربلند بیرون بیاورد.

ابلیس برای دیدن نتیجه ی کارش خود را به خانه ی ایوب رسانید. در گوشه ای ایستاد و او را تماشا کرد.

اکنون دیگر ایوب در بستر افتاده و سراسر بدنش پوشیده از زخم و خونابه بوده اما لبانش با ضعف بسیار می جنبید و زمزمه می کرد.

ابلیس به بستر او نزدیک شد و گوش های خود راتیز نمود. از آن چه شنید دردمندانه نعره ای سر داد که در زمین و آسمان پی چید.

یاران و شاگردانش در هر کجا که بودند گرد او جمع شده و با تعجب پرسیدند:

  • آیا این ابلیس بزرگ است که چنین عاجزانه ناله سر داده...؟!

ابلیس دوباره ضجه زد:

  • من نمی دانم دیگر چه حیله ای را در مورد ایوب به کار گیرم تا او را از صف شاکران خارج سازم؟!

یاران ابلیس یک صدا گفتند:

  • همسرش!! ابتدا وی را بفریب تا او نیز ایوب را به آن چه تو می خواهی وادار نماید!

شیطان از این کلام جانی تازه گرفت و دوباره از نو شروع به حیله و نیرنگ نمود. پس خود را به قیافه ی طبیبی حکیم و باتجربه در آورد و بر مسیر رحیمه ایستاد. از او سوال کرد:

  • ای بنده ی خدا همسرت چه می کند؟!

رحیمه پاسخ داد:

  • او بیمار است و در بستر افتاده.

ابلیس گفت:

  • عجب! همان کسی که روزگاری مال و جمال و فرزندانش سرآمد بوده و کسی در ثروت به پایش نمی رسید، چه گونه به چنین مسکنتی افتاده؟!

اشک از چشمان زن جاری گشته و آهسته گفت:

  • نمی دانم؟!

ابلیس ادامه داد:

  • اما من به چاره ی کار آگاهم. بیا این گوسفند را بگیر و نزد او ببر تا به نام من قربانی کند، آن گاه خواهی دید که چه گونه سلامتی و آسایش به او باز خواهد گشت.

رحیمه شادمان گوسفند را پیش افکند و به خانه آورد. او کنار ایوب نشست و گفت:

  • امروز به طبیبی دلسوز برخوردم. او چون حکایت بیماری تو را شنید، این گوسفند را برایت فرستاد تا قربانی کنی و ...

ایوب سخن وی را قطع نمود و با همان حال نزار نهیب زد:

  • وای بر تو! مطمئنی که او طبیب بود و ابلیس نبود؟! یقینا او تو را با یادآوری احوال گذشته ی ما به حسرت واداشته، بعد هم این گوسفند را داده تا به اسم او قربانی کنی. آیا فراموش کرده ای کسی که آن ثروت و مکنت را پیش از این به ما بخشیده بود که بود؟!

رحیمه پاسخ داد:

  • پروردگار قادر توانا!

ایوب ادامه داد:

  • پس هم او، باز هم می تواند برای ما جبران نماید.

روزها گذشت و ابلیس این بار خود را به سیمای مردی با وقار و با هیبت مجسم ساخت و در مسیر رحیمه حاضر شد و از او پرسید:

  • حال همسرت چه گونه است؟!

و پاسخ شنید:

  • همان طور رنجور و بیمار.

ابلیس گفت:

  • می دانستم چون من چنین خواسته ام. من پروردگار زمینم لکن شما مرا نادیده گرفته و خدای آسمان را می پرستید لذا شما را مجازات کردم. اکنون به خاک بیفت و از من عذر بخواه تا همه ی این مصائب را از سرتان بردارم.

رحیمه درحالی که از او دور می شد پاسخ داد:

  • من بدون اجازه ی همسرم ایوب پیامبر خدا چنین نخواهم کرد.

ابلیس دوباره فریاد زد:

  • پس لااقل به ایوب بگو بر سر سفره ی غذا بسم الله و الحمد لله نگوید تا من او را شفا داده و هرآن چه از او گرفته ام باز پس دهم.

رحیمه به خانه رفت و هر آن چه دیده بود برای شوهرش باز گفت.

ایوب با خشم نهیب زد:

  • باز تو با شیطان درد و دل و گفتگو کردی؟! ولله وقتی شفا گرفتم به تو صد چوب خواهم زد. حالا از من دور شو و برو!

رحیمه سر به زیر افکند و با دلی شکسته آن جا را ترک کرد و رفت... .

ساعت ها گذشت. ضعف و رنج ایوب بیشتر شد. احساس بی کسی و تنهایی بر قلب او هجوم آورد و نیز از تندی و عتابی که بر همسر مهربانش نموده بود شرمنده و پشیمان شده و با درماندگی سر بر سجده نهاد و نجوا کرد:

  • پروردگارا رنج و مصیبتی سخت بر من وارد شده و تو بخشنده ترین و مهربان ترینی.

پس ندا رسید:

  • ای ایوب! ما دعای تو را اجابت کردیم، اکنون پای خود را بر زمین بزن. در آب چشمه غسل کن.

ایوب پای راست خود را بر زمین زد و چشمه ای زلال و گوارا جوشید. پس در آب چشمه شست و شو کرد. به ناگاه زخم های بدنش بهبود یافت و رنج و بیماری از وجودش خارج گشت.

سپس ندا رسید:

  • پای چپ خود را بر زمین بزن!

این بار چشمه ای دیگر جوشید گوارا تر از اولی. ایوب کفی از همان آب نوشید. جوانی و جمال و مال و مکنت و هر آن چه داشت بهتر از اول به او باز گشت.

از طرفی رحیمه که از خانه فاصله گرفته بود دلش هوای شوهرش را نمود، با خود گفت اگر چه ایوب مرا از خود رانده لکن او اکنون بیمار و رنجور است و نیاز به پرستاری من دارد. نباید به این زودی دلگیر شده و رهایش می کردم. لذا مسیر خود را عوض کرد و به سمت خانه برگشت. یکسره به سراغ ایوب رفت و حیرت زده بستر را خالی یافت. سرآسیمه به هر سوی سرکشید اما اثری از او نیافت. به اطراف خانه شتافت تا شاید او را در آن جا پیدا کند ناگهان صدایی شنید که می گفت:

  • به دنبال چه کسی می گردی ای رحیمه؟!

به سمت صدا برگشت. جوانی خوش سیما روی تخته سنگی نشسته و به او می نگریست.

رحیمه نگران پاسخ داد:

  • شوهرم! او بیمار در بستر خفته بود، اما حالا هرچه می گردم او را نمی یابم.

مرد پرسید:

  • اگر او را ببینی می شناسی؟!

رحیمه پاسخ داد:

  • چگونه شوهرم را نشناسم؟

ایوب گفت:

  • جلو بیا و بگو چهره ی او چه گونه بود؟

رحیمه با حیرت گفت:

  • تو کاملا شبیه او هستی فقط او پیر و بیمار بود و تو جوان و شاداب می باشی.

ایوب گفت:

  • رحیمه درست نگاه کن! منم ایوب! خداوند سلامتی و جوانی ام را و هر آن چه از دست داده بودیم به من باز گرداند.

رحیمه گفت:

  • یعنی یک بار دیگر همه می توانیم به شادمانی زندگی کنیم؟!

ایوب با چهره ای درهم و اندوهگین سکوت کرد.

رحیمه پرسید:

  • پس دیگر چرا غمگین هستی؟!

ایوب گفت:

  • چیزی به یادم آمد. من سوگند خورده بودم هرگاه شفا یابم تو را صد تازیانه بزنم، یادت هست؟! کاش چنین قسمی نخورده بودم.

در این لحظه از آسمان ندا رسید:

  • ای ایوب! صد چوب از شاخه ی درختان بگیر آن ها را به هم ببند تا دسته چوبی درست شود سپس با آن تنها یک ضربه به همسرت بزن.

به این ترتیب ایوب همان گونه که خداوند برایش چاره جویی نموده بود سوگند خود را اجرا نمود. او و خانواده اش از این امتحان عظیم الهی سربلند بیرون آمده و ادعای شیطان را که می پنداشت تمام خضوع و شکر و سپاس این پیامبر خداوند از سر نفع پرستی بوده و او مادام که در آسایش غوطه ور است شکر گفته و در سختی و مشقت ناسپاسی و شکایت آغاز کرده و از عبودیت خدا سر باز خواهد زد، باطل نمودند.

آن ها بار دیگر گرد هم آمده و شادمانه زندگی از سر گرفتند و ایوب بیش از همیشه سجده ی شکر به جای آورد لکن این ابلیس بود که شکست خورده و سرافکنده به کنج تنهایی خویش می خزید تا از نگاه شماتت بار فرشتگان و رگبار سرزنش آن ها بگریزد و بر تلخ کامی و سیه روزی خود شیون سر دهد.


پایان

منوی اصلی

ذره بین

...همنشینی با هواپرستان، ایمان را به دست فراموشی میسپارد و شیطان را به حضور می کشاند...

نهج البلاغه، قسمتی از خطبه ۸۶
حضرت امیرالمومنین علی (ع)