نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام
image

بسم الله الرحمن الرحیم

حسد(۱)

بذر آتش

 

خوشه های سبز گندم با وزش نسیم موج بر می داشت و کشتزار زیر تابش اشعه ی طلایی خورشید می درخشید، مرد با احتیاط در میان مزرعه قدم بر می داشت و ساقه های آفت زده و علف های هرز را از خاک بیرون می کشید، در همین هنگام قامت بلند جوانی با موهایی بر شانه افشانده از دور نمایان شد، همانطور که جلو می آمد ندا سر داد: خسته نباشی همسایه عجب کشتزار پر باری!

مرد سر بلند کرد و از همانجا پاسخ داد: مانده نباشی! نظر لطف شماست!

رهگذر کاملا نزدیک شد و ادامه داد: هر بار که از این جاده عبور کرده و به این دشت سرسبز می نگرم با خود می گویم چه همت والایی دارد جوان برومندی که این سرزمین پهناور را چنین سرسبز و آباد کرده و محصول عالی و مرغوبی را به حاصل نشانده، کاش قدر این همه لیاقت و مردانگی بیشتر دانسته می شد.

کشاورز جوان لحظه ای به خود بالید و لبخندی از شعف بر لب آورد، رهگذر ادامه داد: حیف این همه درایت و تدبیر!! و ای کاش پاس احترام چون تویی را بیشتر می داشتند و دیگران را بر تو ترجیح نمی دادند، منظورم برادرت است و بعد مستقیم به چشمان کشاورز نگریست و نجوا کرد: آخر پدرت او را بیش از تو به خود نزدیک می‌کند و …!

دهقان در فکر فرو رفته بود و مرد پشت به مزرعه دور می شد، همانطور که فاصله می گرفت چهره اش از چین و چروک پر شده و نوک گوش هایش تیز و موهایش بالای سرش وز می کرد و سرانجام به دور از چشمان دهقان، با سیمای عفریتی از انتهای جاده ناپدید گشت… .

جوان اما همچنان با خود در کشمکش بود، ذهنش از افکاری ناخوشایند انباشته گشته و آرامشش را از دست داده و دست و دلش به کار نمی رفت، پس دسته گندم های سوس زده و علف های هرز را کناری انداخت و در حاشیه رودخانه به راه افتاد، ساعتی بعد به کشتزاری سر سبز و خرم رسید. مردی میانسال، چهار شانه و خوش سیما آب به کشتزار افکنده و خود به نماز و مناجات ایستاده بود و با نوایی ملکوتی نجوا می کرد:«...پروردگارا! پروردگارا! پروردگارا! خشم ترا بر نمى‏ گرداند مگر بردبارى تو و از عذاب تو خلاصى نمى‏ دهد مگر زارى نمودن به سوى تو، خواسته ی من آنچنان مطلبى است كه اگر تو آن را به من عطا كنى، پس ضرر نمى ‏رساند به من آنچه نداده‏ اى و مرا از آن محروم كرده ‏اى، و اگر مرا از آن محروم كنى، پس نفع نمى ‏دهد مرا آنچه به من داده ‏اى.

خداوندا! بدرستى كه من از تو رسيدن به بهشت را درخواست می‌کنم و از آتش جهنم به تو پناه مى‏ برم.

اى صاحب عرش بلند و شريف! اى صاحب بزرگى و بخشش بلند و بزرگ! اى صاحب پادشاهى بامباهات و منقبت دائمى! اى خداى عالميان! اى فريادرس فريادرس طلبان! اى فرود آمده به او هر حاجتى! اگر تو از من خشنود هستى پس خشنودیت را از من زياده گردان و نزديك گردان مرا به نزد خود كمال نزديكى و اگر تو از من خشنود نيستى پس به حقّ محمّد و آل او و به حقّ زيادتى احسان تو بر ايشان كه خشنود شوى از من بدرستى كه تو درگذرنده از گناهان و رحم ‏كننده‏اى(۱)

جوان به محض رسیدن با لحنی گله آمیز می گوید: سلام پدر آمده ام حالی از شما بپرسم شما که سراغی از ما نمی گیری صبح هنگام از خانه بیرون می زنی و تا شبانگاه که بر می گردی یکسره یا در کشتزاری یا در کوچه و بازارچه با مردم سر و کله می زنی و ارشاد و نصیحت و از این حرف ها …!

- این چه حرفیست پسرم! تو امروز چه بر سرت آمده؟! چرا نغمه ی مخالف سرداده حرف های سرد می زنی؟! مگر صبحگاه هنگامی که از کنار خانه ات می گذشتم از تو و خانواده ات احوال پرسی نکردم تازه مگر در کوی برزن با چه کسی وقت می گذرانم مگر آنها همه برادران تو نیستند ...؟!

- آری لیکن تو برادرم را همواره بیش از من دوست داشته ای و بیشتر به خودت نزدیکش نموده ای، همیشه از او تعریف می کنی این را همه می دانند حتی آن رهگذر تازه وارد، او می گفت شما همه جا او را با خود می بری و در هرکاری با او مشورت می نمایی و اجازه می دهی به جایت جواب سوال این و آن را بدهد.

- چه قضاوت غیر منصفانه ای!! من، تو و برادر و خواهرانت را به یک میزان دوست می دارم، فرزندم هرگز درباره برادرت بد دلی مکن که خداوند او را دوست می دارد پس تو هم او را دوست بدار، پسرم گمانم امروز شیطان با تو خلوت کرده، این تازه وارد بی شک کسی جز فرستاده ی ابلیس ملعون یا فرستاده ای از جانب وی نیست، با او همکلام نشو تو در برابر مکرش ناتوانی، او مرا -پدرت را- به سوگندی کذب از بهشت بیرون راند...! نه من و نه تو هیچیک همآورد و حریف خصم او نیستیم که او کینه از جای دیگری به دل گرفته، قصه ی زخم او از جای دیگریست و تیررس دیگری را نشانه رفته است، بازیچه اش مشو!

سپس دست به آسمان برده و دعا کرد: بار پروردگارا! ما را از وسوسه های این دشمن نابکار در امان نگاهدار … .

در دل کوهستان در حاشیه ی دره ای ژرف آکنده از دودی سیاه، دیوی عظیم الجثه بر تختی شعله ور میان زمین و آسمان نشسته و عفریت های کوچک و بزرگ در گرد او پراکنده اند... .

هیم: سرورم! ای ابلیس بزرگ! امروز پسر آدم را دیدم که سخت در شور و شین بود، از شدت حسد به خود می پیچید، چه نقشه ای برایش کشیده اید به گمانم بعد از پدرش حالا نوبت اوست.

- کجایش را دیده ای ای هیم! من حالا حالاها با این خاندان کار دارم، تا انتقام آن رسوایی را نگیرم و همه شان را به دوزخ روانه نکنم از پای نخواهم نشست، این کینه ی دیرینه فرو نخواهد نشست، راستی این هام کجاست هنوز برنگشته؟(۲)

- چرا سرورم! آنجاست اکنون می رسد.

هام: درود بر تو ای سرورم! مرا ببخش که کمی دیر رسیدم آخر مدتیست گرد قابیل می گردم و ریشخندش می کنم تا به آنچه خواسته ای وادارش سازم. امروز او خشمگین و گله مند به سراغ آدم رفت تا به خاطر برادرش به او اعتراض نماید، بی شک نقشه ی شما حرف ندارد.

ابلیس: کجا را دیده ای! آتشی بر افروخته ام که دود و شعله اش در کهکشان پیداست و اما تو همچنان با او باش و تا اجرای کامل این نقشه او را به حال خودش وا مگذار.

لاقیس: اما ای ابلیس بزرگ شما پیش از این پدرش آدم را به فریبی از بهشت به بیرون افکندی این قابیل که جوانکی بیش نیست، فریفتن او چه ارزشی می تواند داشته باشد؟!

ابلیس (برافروخته و با صدای بلند): خاموش ای جاهل! تو چه پنداشته ای؟ من ابلیسم هماورد چون منی او نیست،نه او، نه برادرش و نه پدرش، هیچکدام! شما گمان کردید همه ی پیچ و تاب من این بوده که مخلوقی چون آدم را از بهشت کوچک و زیبایش به در کنم؟! قصه ی کین من حکایت دیرینه ایست، تو آنجا نبودی و نمی دانی، من همیشه می خواستم از همه ی آفریده های خداوند سر باشم و هیچکس عزیزتر از من نباشد، اگر همه از خاکند، من از آتش باشم، از جنسی دیگر! از همان هنگام که دانستم به بندگی می توان از حضیض ذلت به اوج افلاک رسید، نماز خواندم، سر بر خاک نهادم و تسبیح گفتم، انتظار کشیدم به امید مقام و مرتبه ای، هزارسال، دو هزارسال، هفتاد هزارسال...، من از پلاس جنیان به جایگاه ملائک رسیدم، مُلک چه بود که من سروری عرش را چشم گرفته بودم، آرزو داشتم گل سر سبد هستی باشم پس همچنان به امید مقامی و رتبه ای بالاتر پیشانی بر زمین نهاده تسبح گفته و نقشه ی سروری بر ملک و ملکوت را کشیدم بی خبر از آنکه در کائنات حکایتی دیگر در جریان بود، حکایتی بی حضور من!

من در سجده بودم و می شنیدم عرش از نامی دیگر مالامال گشته و تقدیس عظمتی دیگر به میان آمده، آفریدگار از آفرینش آن بر خود آفرین می گفت، در میان فرشتگان غوغا بود، می گفتند که کار خلقت آدم به سرانجام رسیده و به وی اسماء را آموخته اند پس همگان باید به تکریم او بشتابند، کروبیان همه احضار گشته و به سراپرده ی مخصوص رسیده بودند، با آنکه بوی خوبی از اوضاع به مشامم نمی رسید لیک باید می رفتم... .(۳)

ندا رسید: ای اسرافیل! میکاییل! بیایید اینجا در صف اول بایستید. ای فرشتگان! همه آماده باشید چون جناب آدم وارد شد تعظیمش نمایید.

من پیش از آن نیز آدم را دیده بودم، آن زمان که پیکر بی روحش را از گل سرشته و هزار سال در صحرا نهاده بودند، و من هر بار سراپای وجودش را کاویده و به حقارت نگاهش کرده و از خود می پرسیدم سبب خلقت چنین مخلوقی چیست؟! (۴)

اما آن روز که قدم به سراپرده ی ربوبی گذاشت، طره هایی از نور از پشتش به آسمان می رفت و بالای سرش پنج تصویر درخشان سبز رنگ نقش بسته بود، از شدت شکوه و عظمت و جمال او حیران ماندم. ناگاه ندا رسید که او را سجده کنید. ملائک و کروبیان و ساکنان ملک هر که بود به یکباره بر زمین افتاده و پیشانی بر خاک نهادند و خاکساری نمودند، همه جز من، تمامی وجودم در شعله ای از نفرت و کینه می سوخت .

ادامه دارد.

پی نوشتها:

۱.مناجات آدم ابوالبشر -ع- مهج الدعوات-ترجمه طبسى، ص ۴۶۹

۲.هام یکی از نوادگان ابلیس(هام پسر هيم بن لاقيس بن ابليس)بود

۳. بحار به نقل از تفسير امام عسگرى (ع)- ص ۱۴۹ و ۱۵۰

۴. بخش امامت-ترجمه جلد هفتم بحار الانوار ج۴/ ص۱۹۹

منوی اصلی

ذره بین

همانا ابلیس در چهار زمان از ناراحتی صیحه زد:
یکبار روزی که لعنت شد، بار دوم روزی که به زمین انداخته شد، بار سوم روز بعثت پیامبر اکرم (ص) و بار چهارم در روز غدیر خم.

بحار ج37 ص 121
امام باقر (ع)