نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

حسد 3

شبیخون دشمن خانگی

 

آسمان آبی چون گنبدی با شکوه بر فراز دشت جلوه می کرد؛ خورشید اندک اندک دامن جمع کرده و به غربی ترین نقطه افق کوچ می نمود؛ پرندگان به آشیانه پناه برده و  جانوران ریز و درشت به لانه می خزیدند تا شب را بیاسایند؛ خفاشها  برشاخساران انتظار می کشیدند تا در تاریکی شب به شکار خویش شبیخون بزنند؛ قابیل اما، در این واپسین فرصت های روز در حاشیه ی کشتزار کنده های باریک را با ریسمانی از علف های تازه به هم می بست و آنها را با میخ های چوبی محکم می نمود تا خرمنکوب خویش را برای فردا آماده سازد و "هام" در کنار وی بی وقفه وسوسه های شوم خود را  القا می کرد:

«...نه باور نمی کنم قابل قبول نیست، این جناب آدم  با آن همه فضل و دانش چنین بی خردانه عمل کند، او فرزند کوچک و نا آگاه خویش را برای جانشینی خویش در نظر گرفته و قصد معرفی او را دارد در حالی که فرزند بزرگتر او پختگی وشایستگی بیشتری برای این مسئولیت مهم دارد، از کی رسم شده که نوجوان بی تجربه ای را برای مقامی به این مهمی گزینش کنند...  .»(1)

قابیل حریصانه به وسوسه های این شیطان جوان گوش فرا داده و هر لحظه بر افروخته تر می شد.

و"هام" بیش از پیش براین آتش می دمید:

«به نظر من در چنین موقعیتی، سکوت و دست بر دست گذاشتن اصلا صلاح نیست. پدرت به زودی میراث نبوت را به هابیل تحویل خواهد داد و تو برای همیشه محروم خواهی ماند، پس تا مجالی هست  باید پیش دستی کنی.»

قابیل که خون در رگهایش دویده بود با چشمانی گشاده به دهان "هام" خیره شد و پرسید:

پیش دستی کنم؟!

"هام" پتک را از میان دستان قابیل بیرون کشید و برق آسا ضربه ای بر میخ چوبی فرود آورد و فریاد زد: «آری! آری! تو باید آن صندوقچه را  بربایی همین فردا!»

میخ بر خرمنکوب فرو رفت و قابیل با دهان باز به "هام" خیره ماند... .

***

نغمه ی جویبار در سکوت صبگاهی گوش را نوازش می داد. آدم توبره بر دوش از در خارج می شد، او می رفت تا شخصا همه ی فرزندان و خاندانش را در اقصی نقاط سرزمینها فرا خوانده و برای مراسم ویژه "ابلاغ رسالت و رساندن فرمان خداوند درباره ی وصایت" دعوت کند. حوا وی را تا کنار در بدرقه کرده و مشفقانه دلداریش می داد:

ـ ای ابا محمد ص (2) این قدر نگرانی به خود راه نده، به خدا توکل کن، همه چیز همانطور پیش خواهد رفت که خدا می خواهد، او خود ضامن توست... .

ـ ای مونس! من بیمناک حال خویش نیستم، نگران سرنوشت هابیل هستم، می ترسم به او صدمه و آسیبی برسد. نمی بینی که این روزها آثارغضب لحظه ای از سیمای برادرش دور نمی شود؟!

- حق با توست دیروز آن غریبه را دیدم که از گندم زار تا اینجا شانه به شانه قابیل قدم بر می داشت و یک ریز حرف می زد و با شور و هیجان دستانش را در هوا تکان می داد، نمی دانم چه در گوش هابیل بیچاره می خواند که وی را مبهوت خود ساخته بود.

- پناه بر خدا کاش موسم حج زودتر فرا رسد و تو نیز رسالت خویش ابلاغ نموده و  وظیفه خویش را به درگاه الهی ـبه بهترین صورت ـ ادا و آسوده خاطر گردی!

سرانجام آدم منزل را ترک کرد و دور شد و حوا به دعای تعویذی او را مشایعت نمود.

قابیل که از پشت درخت، دور شدن پدر را می پایید با خیال راحت خود را به خانه رسانید... .

پس از اندکی حوا از بدرقه شوهر باز می گشت که قابیل را درحال خارج شدن از خانه دید؛ آغوش گشود تا فرزند را در بر بگیرد که نگاهش به چیزی افتاد و با حیرت و کنجکاوی پرسید: آن دستار چیست؟!

قابیل دستپاچه جواب داد: هیچ! اصلا چیز مهمی نیست.

حوا: اما تو در دستار چیزی پنهان کرده ای!

قابیل و حوا هم چنان گرم مجادله بودند که هابیل از راه رسید و حیرت زده پرسید: مادر

این جا چه خبر است؟!

قابیل دستپاچه کوشید راهی باز کرده و تا دیر نشده از معرکه بگریزد که ناگاه دستار کنار رفت و صندوقچه ای کوچک نمایان شد.

حوا صدا بلند کرد: اما این که گنجینه ی آدم است، نباید ازاین خانه خارج شود، زود باش آن را برگردان... .

هابیل که تلاش مادر را بی ثمر می دید خود را به برادر رسانده و به سرعت صندوقچه را از میان دستان برادر بیرون کشید ونهیب زد:  پس برای بردن این آمده بودی؟! ببین کارت به کجا رسیده است که می خواهی امانت الهی را چنین با نیرنگ و حیله بربایی و از آن خویش سازی. برادر! شیطان عجیب هوای نفست را جلوه داده است!

قابیل از خشم و درماندگی ضربه ای به سینه هابیل کوبید و وی را کنار زد و به شتاب دور شد، او دست خالی و شکست خورده با چهره ای برافروخته به صحرا گریخت و به خلوت شیطانی خود پناه برد... .

پی نوشت:

1 ـ آنگاه که خداوند به آدم (ع) وحى كرد ميراث نبوّت و علم را به هابيل تفويض كند و او چنين كرد،  وقتى قابيل اين مطلب را فهميد خشمگين شد و به آدم پدرش گفت: آيا من بزرگتر از برادرم نبودم و به آنچه نسبت به او انجام دادى شايستگى بيشتر نداشتم؟ آدم (ع) فرمود: اى پسرم، امر نبوّت و همه امور بدست خداست و خداوند خود او را براى نبوّت در نظر گرفته و نبوّت و وصايت مرا به او اختصاص داده

قصص الأنبياء(قصص قرآن)    ص : 86

2 ـ و كنيه آدم ابا محمّد (ع) است.قصص الأنبياء(قصص قرآن)    فصل سوم ص : 63

 

منوی اصلی

ذره بین

آیا چیزی به شما نیاموزم که از شرّ سلطان و شیطان در امان باشید؟
صبح زود صدقه دهید که روی ابلیس را سیاه می کند و در آن روز سطوت سلطان ستمگر را می شکند.
و محبت و دوستی در راه خدا و همکاری در اعمال شایسته را از دست ندهید که ریشه سلطان و شیطان را برکند.
و فراوان استغفار کنید که باعث محو گناهان می شود.

تحف العقول، ص۴۷۷
امام باقر(ع)