نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

نقشه شیطان ،نقش برآب


شیطان این دشمن آشکار خداوند و راه حق، همواره در پی آن بوده و هست که رهروان مسیر حق را گمراه و پیامبران و حجت های الهی را به وسیله اطرافیان فریب خوردگان امت به قتل رسانده و نابود سازد...

او روزگاری در پی قابیل افتاده و با برانگیختن حس حسادت، او را به دشمنی برادرش هابیل که از طرف خداوند برای جانشینی ادم ع برگزیده شده بود تحریک نمود و سرانجام نیز به قتل برادر متقاعد ساخت. به این ترتیب با یک حرکت شیطانی هم حجت خداوند هابیل از میان برداشته شده وـ به زعم شیطان ـ در مسیر تحقق حق اختلال ایجاد گشته بود و هم قابیل فرزند ارشد آدم از صراط مستقیم منحرف شده و به جمع دوزخیان پیوست.

فَطَوَّعَتْ‏ لَهُ‏ نَفْسُهُ‏ قَتْلَ‏ أَخِيهِ‏ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِين‏ (مائده/31)

والبته این انتقامی بس شیرینی برای ابلیس کینه جوی رانده شده  از آستان الهی به حساب می آمد، انتقامی که در حقیقت از خداوند به خاطر ترجیح آدم ع و وارثان پاک سرشت او -آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین- بر ابلیس گرفته می شد. این تحریک به برادرکشی در مورد برادران یوسف هم دوباره تکرار شد وقتی خبر خواب یوسف در خانواده پیچید ...

یوسف به پدرش یعقوب ع چنین حکایت کرد که:

إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِين‏ (یوسف/4 )

و پدر که فهمیده بود این خواب در حقیقت خبر جانشینی یوسف است، سفارش کرد این خواب به عنوان رازی بینشان بماند چرا که از کمین شیطان و خطر حسادت اطرافیان آگاه بود و می دانست که دشمن دیرینِ حق بیکار نمی نشیند.

 فَقَالَ يَعْقُوبُ‏ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ‏ عَلى‏ إِخْوَتِكَ- فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً- إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ‏ «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً»     (یوسف/5)

 

یعقوب جانشین خود را شناخته بود اینک احترام و محبت او به یوسف افزوده شده و اشتیاقش به نگهداری و مراقبت از وی شدت می گرفت  و فرزند نیکو طالع را هر روز بیشتربه خود  نزدیک می ساخت.

 

اما ابلیس همچنان به دنبال اجرای اهداف خود بود و از فرصت طلبی دست بر نمی داشت و این راز نیز از او مخفی نماند، لذا به آشکار و پراکنده شدن آن همت گماشت...

بعد از قابیل حالا نوبت برادران یوسف بود که فریب شیطان را بخورند و حسد بورزند و در یک برادرکشی دیگر شریک گردند.

پس لشکریان خود را به جان آنان افکنده و برای هر یک از برادران گروهی از فرزندان و شیطان زادگانش را به مأموریت فرستاد تا شب و روز درگردشان بچرخند و لحظه ای از وسوسه و القاء حسد دست بر ندارند.     

فرزندان یعقوب می دیدند که یوسف بر زانوی یعقوب نشسته مهر او را به خود جلب نموده؛ با نگاهی که شیطان به ایشان بخشیده بود این صحنه را ترجیح دادن یوسف و محروم ماندن خود معنا می کردند پس کینه برادر، جایگزین محبت  شده و دشمنی او را در قلب هایشان رشد می یافت...

برادان یوسف به حیله او را از پدر دور کرده و به  بهانه تفریح به صحرا کشاندند شیطان به هدف خود نزدیک شده و چیزی نمانده بود که هابیل دیگری در خون مظلومیت غلطیده و در خاک حسد  دفن شود؛ اما خداوند به اجرای این نقشه اجازه نداد و مانع شد، آن هم به وسیله برادرمادری که ندا می داد که یوسف را نکشید ...

«لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ‏ الْجُبِ‏»

 

اما هنوزآتش کینه در وجود برادران شعله می کشید  وفروکش نمی کرد و خطر قتل باقی بود بعد از به چاه افکندن یوسف حالا فروختنش به کاروان رهگذر تسکین این درد بود. یوسف باید دور می شد، دور و دورتر تا زمانی که شراره های حسد شیطانی فروکش کند و سرد شود ...

وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ‏ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ‏  ( 12/ 19)

...وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ‏ بَخْسٍ‏ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ- وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِين‏ (یوسف/20)

شیطان بسیار مشتاق بود که هم یوسف را از سرراه بردارد و هم برادرانش را به دوزخ بکشاند تا قصه فرزندان آدم را تکرارکرده باشد اما دعای یعقوب پشت فرزندان بود و خداوند اینجا تقدیر و برنامه ای دیگر داشت...

یوسف با کاروانیان به مصر رفت و بعد از مصائب و گرفتاری و زندان سرانجام به سروری رسید.

وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ‏ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاء (یوسف/56)

 

و اما برادران یوسف ! آنان که به دام ابلیس افتاده و به ظلم نسبت به برادر مبتلا و از رحمت خداوند فاصله گرفته بودند ؛باید از اوج کبر و غرور و منیّت شیطانی فرو می افتادند و طعم ذلت را می چشیدند تا به سوی حق بازگردند برای این منظور قحطی و خشک سالی چاره خوبی بود و درمان مناسبی برای علاج بیماری آنان به شمار می آمد. وقتی کشتزارهایشان خشک شد و انبارها خالی از آذوقه و زنان و فرزندان گرسنه ماندند، با وضع ناگوار و حال نذار، کنعانیان سفر بار بندند و با کاروان روانه دیاری شوند که از قضا برادر را سالیان پیش به غلامی فروخته و به آنجا فرستاده بودند...لازم بود ناشناخته دست گدایی به سوی او دراز کنند و بیایند و بروند تا خوب گرد نخوت از شانه هایشان فرو نشیند و یقین کنند که با بالابرده خداوند و ولایت بخشیده او نمی توانند دربیفتند و نیز باید بینی شیطان که به انتقام امید بسته و به پایان این ماجرا طمع ورزیده بود برخاک مالیده می شد.

برادران کاروانی آماده کرده و به قصد خریدن آذوقه راهی مصر گردیده و برعزیز آن یعنی یوسف وارد شدند...

 

فَلَمَّا دَخَلُوا إِخْوَتُهُ‏ عَلَى يُوسُفَ عَرَفَهُمْ وَ لَمْ يَعْرِفُوه‏

یوسف برادران را شناخت و پیامد کردارشان را به چشم مشاهده نمود...

وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ‏ وَ أَعْطَاهُمْ وَ أَحْسَنَ إِلَيْهِمْ فِي الْكَيْل‏

یوسف برادران را شناخت وبی آنکه خود را معرفی کند در حق ایشان میزبانی را تمام و پیمانه را کامل عطا نمود وتشویقشان کرد که برادر جا مانده  ـ بنیامین  ـ را نیز در سفر بعد بیاورند تا آذوقه بیشتری بگیرند...

ائْتُونِي بِأَخٍ‏ لَكُمْ‏ مِنْ‏ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِين‏ (یوسف/59)

 

یعقوب صبورانه دعا و تضرع و ناله ادامه می داد تا این ماجرای شوم پایان پذیرد و دوباره خانواده گرد هم جمع شوند...

یوسف نیز چون پدر صبر می کرد تا نحوست دَم شیطانی ازگریبان برادران خارج و غل و بندهای او از دست و پایشان گشوده و به اصل نجیب و پاک خود باز گردند.

خستگی و مشقت رفت و آمد و حمل آذوقه ادامه داشت که یوسف به اشاره خداوند رنج گرو ستاندن برادر کوچک تر را نیز به رنج هایشان افزود تا این بار زانوانشان سست شده و به درگاه الهی احدیت خاضع گردند...

فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ‏ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ‏

ثمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ‏ (70)

مقاوت آنان در هم کوبیده شده و فریاد عجزشان بلند شده بود آنچه درباره یوسف روا داشتند جزظلم به نفس خود و فاصله گرفتن از پروردگار نبود. 

 این اعترافی بود که از دهان بزرگترین برادر خارج شد من را یارای بازگشت نزد پدر نیست همینجا می مانم تا پدرم مرا بخشیده و اجازه بازگشت به خانه دهد یا خداوند در باره ام حکم کند و همانجا ماند...

کاروان بدون دو برادر باز گشت و ماجرا را بازگفت.

یعقوب اندوه فراق یوسف را تازه کرد و نالید... او می دانست که تا پایان این ماجرا چیزی نمانده فرزندان خطاکار را دوباره به درگاه یوسف روانه کرد به آنها نشانه داد که بروید سراغ یوسف و برادرش را از عزیز بگیرید .

برادران وقتی به آستان عزیز بازگشتند دیگر از کبریائیت و نخوت و ... چیزی نمانده بود و زردی خاکساری از چهرشان پیدا بود و می شد دید بار مصائب پشت آنها را خم کرده و بلاهای پی درپی زنگارهای روحشان را زدوده و از آن دبدبه و کبکبه پیامبرزادگی اثری نبود.

با نهایت شرمساری نالیدند :

«يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ- وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ- وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا» (88)

این جمله بیانگر نهایت اضطرار آنان بود و اوج درماندگی ...

حالا وقتش رسیده بود حجابی که بین یوسف و برادرانش کشیده  شده بود کنار رود : تمکین ابلیس ،حسادت ، کبر ، غرور ناخورسندی از انتخاب الهی و...

لیاقت دیدار و هم صحبتی او را از کف داده بودند.

یوسف برادران را و آنچه جز نتیجه عملکردشان نبود، را پیش روی خود مشاهده می کرد، پس  ضربه آخر را بر غفلت آنان وارد کرد:

 «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ- إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ‏»

...حجاب ها به یک باره دریده شده و پرده افتاد

پس یک صدا ندا کردند: إِنَّكَ‏ لَأَنْتَ‏ يُوسُفُ ...قالَ أَنَا يُوسُف‏

به خدا قسم خدا تو را انتخاب کرده بود و ما با گردن ننهادنمان به فرمان الهی در حق تو جفا کردیم . لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ

بعد از این ضربه های پی در پی مرهمی لازم بود تا زخم های برآمده از نَفس های شوم شیطانی را تسکین دهد و روح امید را از از نو به قلب های شرمنده بدمد.

قالَ لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ (یوسف/92)

آنگاه یوسف جامه مخصوص خود را به آنها سپرد تا به پدر برسانند اما نسیم زود تر از ایشان عطر آن جامه را به یعقوب رساند وقتی او با صدای بلند خبر داد که بوی یوسف را استشمام می کنم اهل منزل به وی خندیدند اما بالاخره قاصد رسید  و جامه را روی صورت یعقوب انداخت و او از نو بینا شد و ده مرد در مقابل خود دید که دیگر نه از جوانی درایشان اثری مانده بود و نه از نخوت و غرور شیطانی ...

شده بودند همان پسران ساده یعقوب و پیامبرزادگان کنعان و چیزی نداشتند برای گفتن جز این استغاثه :

يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا- إِنَّا كُنَّا خاطِئِين‏

پدر یعنی یعقوب پیامبر که سالیان دراز با ناله و استغاثه و نجوای به درگاه  خداوند،  از خاندانش محافظت کرده بود تا شیطان به مقصود خود نرسد اکنون با وعده استغفار به آنها دلگرمی می داد.

قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ (یوسف/98)

، خاندان  اسرائیل دو باره گرد هم آمدند آن هم در مصر و در محضر یوسف ع که اکنون به سروری رسیده بود.

همه پیشانی ها به نشان شکر و سپاس به سجده رفته بود و یوسف با چشمانی نمناک نجوا می کرد:

رَبِّ قَدْ آتَيْتَني‏ مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَني‏ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني‏ بِالصَّالِحينَ  (يوسف : 101   )

این بارحیله شیطان با شکست مواجه شده بود... .

***

اینک این دشمن بزرگ به سراغ امت آخرالزمان آمده تا در مورد آخرین حجت الهی همان نقشه را به کاربگیرد:  از یک سو امت را بفریبد و روانه دوزخ سازد و از سوی دیگرآن بزرگوار را رنجانده و ظهورش را به تاخیر اندازد.

پس با وسوسه های شیطان و لشکریان  مردمان را به عادت هایی خو داده و به صفاتی اراسته است که نتیجه گرایش به آنها دور شدن از امامشان بوده و با افزایش غربت و بیگانگی به جایی رسانده که گویی هرگز به او ربط و تعلقی نداشته و پدرمهربان و مولای بزرگوارشان نبوده است پس همچون برادران یوسف آمادگی معاشرت و همصحبتی حجت زمان را از دست داده و لیاقت دیدار از کفشان رفت...

میان آنها و این پدر مهربان فاصله ای طویل افتاده و درشهرشان و کوچه و خیابان ها یشان عبور کرده در هیئت و تکیه ها حاضر می شود اما آن بزرگوار را نمی شناسند و صدایش را به گوش نمی شنوند. حال آن که مسافت بین شان و او نزدیک تر از کنعان و مصر است ولی حسرت دیدارش بردلها مانده ...آنها نیز چون برادران یوسف مستحق بلاها و گرفتاریها و رنج ها گشته اند و گرداگردشان را آشوب ها و نکبت های زمانه گرفته و دشمنان از هرسو به آن ها هجوم آورده اند، بیماری و بحران مالی و فشار اقتصادی امنیت و آسایش را سلب نموده...

با این همه شیطان پیوسته نگران است مبادا به توبه و انابه و عمل صالح این سد ها شکسته و فاصله ها ازمیان برداشته شود؛ پس حیله های تازه به کارگرفته و دام های جدیدتری می چیند وبی شک ضعف و درماندگی ما برای مقابله با این دشمن غدار به نهایت رسیده و چاره ای نمانده جز این که ما نیز بار و بنه بسته قصد آستانه پدر گمشده امان کنیم، کردارهای ناپسند و عادات سوء و مشی و منش شیطان پسندانه را وانهاده و ترک گوییم آنگاه ناله های خویش را به طلب عفو بلند کنیم يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا- إِنَّا كُنَّا خاطِئِين‏

از نو به ولایت سرپرستی او گردن نهاده و تسلیم شویم و اقرار کنیم که آن بزرگوار همیشه برگزیده خدا بوده و هست  لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ

 

شاید که پاسخ لا تَثْرِيبَ‏ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ‏ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِين‏ را از زبان آن پدر مهربان بشنویم .

باشد که  مانیز چون یعقوب و خاندانش آن روز را  ببینیم که دوران اندوه به پایان رسیده آقایمان برتخت خلافت الهی نشسته و ما همگی گردا گرد او به نشان شکر گزاری نعمت و منت پروردگار سر به سجده نهیم ... .

و این گونه یک بار دیگر بینی شیطان برخاک مالیده شده و آرزوی دوزخی نمودن این امت را به گور برد. إن شاء الله.

منوی اصلی

ذره بین

همواره آغاز پیدایش فتنه ها، پیروی از هوس های آلوده و احکام و قوانین مجعول و اختراعی است; احکامی که با کتاب خدا مخالفت دارد، و جمعی بر خلاف آئین حق به حمایت از آن بر می خیزند.
اگر باطل از حق کاملا جدا می گردید بر آنان که پی جوی حقیقتند پوشیده نمی ماند،
و چنانچه حق از باطل خالص می شد، زبان معاندان از آن قطع می گردید،
ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را می گیرند و به هم می آمیزند، اینجاست که شیطان بر دوستان خود چیره می شود و تنها آنان که مورد رحمت خدا بوده اند نجات می یابند.

نهج البلاغه، کلام ۵۰
حضرت امیرالمومنین علی (ع)