نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

ابلیس روی یک تکه سنگ آسمانی ایستاده و به عرش چشم دوخته بود و با خدا چانه می زد:

  • خدایا تو به او این همه مال و ثروت داده ای، فرزندان بی شمار، گاو و گوسفند و کنیز و غلام داده ای؛ خوب معلوم است که صبح تا شب تو را شکر می کند، دعا و نماز برایت می خواند، اظهار بندگی می کند، تو فقط یک بار به من مهلت بده و من را بر او مسلط کن، ببین چه طور گمراهش می کنم.



خداوند پاسخ داد:

  • تو اشتباه می کنی، ایوب بنده ی صبور و شاکری است، او هم در سختی و هم در آسایش ما را صدا می زند و از بارگاه عبودیتمان لحظه ای فاصله نمی گیرد.

***

ابلیس ازمدت ها پیش ایوب پیامبر را زیر نظر گرفته بود، او می دید که ایوب مردی خوش سیما و صاحب جمال است، به خاندان والا و باشرافتی چون اسحاق بن ابراهیم تعلق دارد، خداوند همسری مهربان از نسل یوسف قسمت او کرده و مال و ثروت بی حد و حصر و نیز چهارده فرزند صالح به او بخشیده است، ایوب هم دائما از مستمندان و یتیمان دستگیری کرده و قوم خویش را به عبودیت خداوند فرا می خواند. او در همه حال متوجه پروردگار و در حال شکر و ستایش وی بود، ابلیس هرروز همه ی این ها را می دید و نیز فرشتگان که از آسمان برای بردن اعمال ایوب فرود می آمدند را تماشا می کرد. سوزشی از کینه و حسد در قلبش احساس می نمود، لذا برای چندمین بار به آسمان پرید، از آسمان های مختلف عبور کرد و اوج گرفت، از آن جا نگاهی به فرشتگانی که اعمال ایوب را بالا می بردند انداخت. آن ها در صفی منظم طبق هایی عظیم را بر سر حمل می نمودند که بر آن لوح های بزرگ رنگین و منقوش قرار داشت که شکر و سپاس ایوب را بر آن ثبت کرده بودند، باز هم با دیدن این منظره حسد در دل ابلیس شراره کشید، اندیشه ی انتقام در ذهنش جرقه زد. اما چه می توانست بکند، ایوب در پناه خداوند بوده و دست ابلیس به او نمی رسید، پس فکری کرد و روی یک سنگ آسمانی ایستاد و همانطور که چشم به عرش دوخته بود فریاد زد: پروردگارا! مال و فرزند ایوب را در اختیار من قرار بده.

و پاسخ شنید: تو آزادی برو و آن چه می خواهی بکن.

***

دشت کران تا کران دامن گسترده بود. در این سو مرتعی سرسبز و حاصل خیز، احشام و گوسفندان ایوب در آن چرا می کردند و آن دورترها باغستان های پربار که خوشه های انگور از داربست ها آویخته و میوه های گونان بر شاخه های درختان می درخشید.

ابلیس با اندیشه های شیطانی هم چنان فرود می آمد و به زمین نزدیک می شد. ایوب ذکر بر لب در میان درختان قدم زده و به کار پسرانش که سرگرم رسیدگی به باغ بودند نظارت می کرد.

حالا دیگر ابلیس به زمین رسیده بود. او میان مرتع کنار گله ی گاو ها فرود آمد و برای اجرای اولین قسمت نقشه اش آماده شد.

بی درنگ میان گله رفته و با نفس شیطانی خویش شرو به دمیدن کرد، سپس به سمت گوسفندان رفت و به صورت آن ها نیز دمید. وقتی که از مسموم شدن تک تک حیوانات مطمئن گشت راه تاکستان را پیش گرفت... .

شبانگاه ایوب خسته از کار روزانه ذکر بر لب به خانه رسید، همسر مهربانش مقابل در از او استقبال نمود:

  • سلام ای پیامبر خدا!

  • سلام ای رحیمه! چه خبر؟!

ایوب هنوز پای به صحن خانه ننهاده بود که متوجه شد صدای احشام فضا را پر کرده، با حیرت پرسید:

  • چه شده رحیمه؟! تا کنون این زبان بسته ها را این قدر بی قرار ندیده بودم.

همسرش پاسخ داد:

  • نمی دانم! از لحظه ای که وارد اسطبل شده اند همینطور ناله می کنند. چوپان می گفت هنگام برگشت از چرا، حیوان ها با کسالت و سختی راه می رفته اند، به نظر می رسد بیمار شده باشند.

ایوب همانطور که به سمت آغل می شتافت شگفت زده پرسید:

  • یعنی همه ی آن ها؟!

از فردای آن روز کار پسران و خدمت کاران ایوب این شده بود که لاشه ی احشام تلف شده را از آغل خارج سازند.

روزها گذشت و ایوب تازه فرصت کرده بود سری به صحرا بزند، او دعا می خواند و به آرامی روی علف زارها گام بر می داشت. در آستانه ی تاکستان بسم الله گفت و وارد شد، از آن چه می دید حیرت زده بر جای متوقف شد. برگ درختان تاک سفید شده، خوشه های انگور روی شاخه ها خشکیده و سطح گیاهان باغ از شته و آفت پر گشته و میوه ها لهیده و از بین رفته بودند.

ایوب زیر لب زمزمه کرد: انگار نفس شیطان به باغ خورده!

ابلیس نقشه ی خود را عملی ساخته و اکنون گوشه و کناری پنهان شده و گوش خود را تیز کرده بود تا صدای شکوه و ناله ی ایوب را بشنود، اما ایوب تسلیم تر و خاضعانه تر و شاکر تر از همیشه مناجات می کرد:

  • پروردگارا تو مالک جهان هستی، به هرکه بخواهی مُلک می بخشی و از هرکه بخواهی باز می ستانی، هرکه را بخواهی عزت می دهی و هرکه را ذلت، هر خیری به دست توست و به هرچیز توانایی، خداوندا تو را شکر می کنم و حمد می گویم بر همه ی نعمت ها و بخشش هایت، یاریم نما تا صبوری کنم در امتحان ها و بلاهایت.

ابلیس دردمندانه نظاره می کرد، می دید که ایوب مناجات خود را طولانی تر از همیشه ادامه می دهد و شکر و سپاس او عمیق تر و بیش تر گشته، پس به سوی آسمان تنوره کشید. آن جا دید که فرشتگان شکر و سپاس ایوب را در طبق های نور به سوی عرش می برند.

صدای ناله ی استیصال شیطان در فضا پیچید... .

***

دوباره در عرش خداوند میان کروبیان سخن از تعظیم و تکریم ایوب بود و وصف صبر و شکر او؛ ابلیس در حسد می سوخت و از خشم به خود می پیچید، پس صدا زد: خداوندا! تو به ایوب پسران رشید و رعنا بخشیده ای، با داشتن چنین اولاد سالم و صالح و با ایمانی کیست که زبان به شکر نگشاید و حمد و سپاس به جای نیاورد. اینک تو مرا اجازه بده تا پسرانش را از او بگیرم. آن وقت است که زبان شکر گویی او بسته شده و تو دیگر از او حمد و ثنایی نخواهی شنید.

در عرش ندا پی چید:

  • این چنین نیست که تو می پنداری ای ابلیس! با این همه باز برو و آن چه می خواهی انجام ده.

گرچه برای ایوب نه احشامی باقی مانده بود و نه محصول و میوه ای لکن پسران قوی و باوجود وی هریک به سراغ کاری رفته و پیشه ای برای خود جسته بودند و آن پیامبر بزرگ خداوند با امید و توکل همچنان قوم خود را اداره و ارشاد می نمود و آنان را به عبودیت پروردگار فرا می خواند... .

شامگاهی دیگر چون ایوب از وعظ و ارشاد مردم فارغ گشت و به خانه برگشت همسرش را مانند همیشه در مقابل در به استقبال ندید، پس او را صدا زد:

  • رحیمه! کجایی؟!

سرانجام او را در ایوان خانه نگران و مضطرب یافت و با دیدن چهره اش پرسید:

  • رحیمه چه اتفاقی افتاده؟! چرا این قدر پریشان به نظر می رسی؟!

رحیمه همان طور که بادیه را از آب کوزه پر می کرد پاسخ داد:

  • چه گونه نباشم؟! حال آن که پسرانمان یکی در تب می سوزد، دیگری مدهوش افتاده، سومی از درد به خود می پیچد و ... .

ایوب دست به آسمان بلند نمود و نجوا کرد:

- الحمدلله در هر سختی و بلایی، سپاس خدا را که شنوا و بینا بوده و بر احوال بندگان خویش آگاه می باشد... .


ادامه دارد...

منوی اصلی

ذره بین

ابلیس به نوح (ع) گفت : دو نکته را به تو یاد آوری می کنم، اول آنکه بپرهیز از حرص که باعث شد آدم(ع) از بهشت خارج شود و بپرهیز از حسد که باعث شد من از بهشت اخراج شوم.
خداوند به نوح فرمود که از او بپذیر اگرچه او ملعون است.

بحار ج11 ص329