نام کاربری:   کلمه عبور:        کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟  |  ثبت نام

حسد (۲) 

میراث انبیاء 

 

نغمه روح افزای پرندگان از دور به گوش رسیده و  آفتاب از پنجره به درون می تابید و اشعه درخشان آن روی سفره پخش می شد. حوا لقمه ای را که پیچیده بود به طرف شویش دراز کرد و در همان حال گفت: من سخت دلواپسم ای ابوالبشر! از زمان آمدنمان به اینجا تا کنون این همه نگران نشده بودم ... .

آدم لقمه را از دست حوا گرفت با متانت و خونسردی گفت: چه جای نگرانیست چرا این قدر خود خوری می کنی دو برادرند دیگر، طبیعی است که گاهی بینشان اختلاف پیش بیایید!

حوا لقمه ای را که در دهان داشت فرو داد و گفت: نمی دانم شاید حق با تو باشد من همین قدر می دانم که بوی خوشی از اوضاع به مشام نمی رسد. این پسر به کلی با قبل فرق کرده، اخلاقش عوض شده، هر روز بیشتر از پیش بر افروخته و نا راحت می شود، مدام با برادرانش بد خلقی می کند. بهتر است کمی با وی سخن بگویی!

آدم: البته این ساده انگاریست که گمان کنیم با اخراج ما از بهشت ابلیس خیالش راحت شده و دیگر به سراغ ما و اولادمان نخواهد آمد و بعد از آن دوران تلخ که برما گذشت، همواره آسوده خاطر عمر به سر خواهیم آورد، آن هم وقتی او خود سوگند یاد کرده کینه و عداوت را بینمان رواج دهد.(1)

حوا: چقدر یاد می کنی از روزگار سخت هبوط، من هرگز نمی خواهم آن حکایت ناگوار را که بر ما گذشته به یاد بیاورم.

آدم: به عکس تو، من می خواهم دائما به یاد آن دوران باشم و به خاطر بیاورم که اگر نبود فضل آل محمد ص ما همچنان سرگردان بیابان ها مانده بودیم و شاکر این خاندان بمانم.(2)

آن ایام خوش و خرم را که آسوده خاطر در بهشت بسر می بردیم و شب و روز هم صحبتمان خداوند بود و ملائکه هرگز به گمانمان نیز نمی رسید که سر از جای دیگری در آوریم، جایی که خبر و اثری از آن نعم بی مانند الهی نباشد و مشقت دشواری نصیب هر روزمان!

حوا با لحنی آکنده از حسرت گفت: ما نباید ابلیس را باور می کردیم و به سراغ آن درخت می رفتیم!

-          یادت نیست چگونه آن ملعون از پس دیوار ندایمان داد و به نام الله قسم خورد؟! ما چه می دانستیم که کسی پیدا می شود که نام پروردگار را نیز ملعبه قرار داده و دروغ خویش را به سوگندی راست بنمایاند، اما اتفاق افتاد، پس ما فریب خوردیم و از پای همان درخت بود آوارگیمان شروع شد!(3)

وقتی روی کوه صفا هبوط نمودیم، نمی دانم کدام رنج بیشتر بود شرم از درگاه خداوند ـ که هشدار خیر خواهانه اش را نادیده گرفته بودم ـ و یا حسرت آرامش بهشت دلگشا و مسکن و ماوای گواریش، یا اینکه اندوه کشنده از دست دادن همدم و مونسم که تو بودی! خدا می داند که بی تو بر من چه گذشت، سینه ام از فشار غمت تنگ شده و آرام و قرارم از کف رفته بود، واله و سرگشته از دشتی به صحرایی می شتافتم و از صخره ای به کوهی و ریگ های بیابان از قطرات اشکم خیس می شد ... .

اگر خداوند دلداریم نداده و بدان کلمات مقدس توبه ام نمی داد، معلوم نبود با آن بار سنگین غصه ها چه بر سرمان می آمد.

 حوا از بازیاد دوباره آن خاطرات چهره درهم کشیده و گفت: اندوه و سرگشتگی من کم از تو نبود، مگر نه آن که تا پای به خلقت نهاده بودم تو را کنار خویش مشاهده کرده سیمای مهربان و باصلابت و طنین دلربای نجواها و بلندای سرو رشیدت را؛ هم مرشد و مقتدایم بودی و هم یار و غم خوارم، جدا شدن از تو را تاب نمی آوردم؛ همه شکوه رضوان یک سو، تماشای قامت رعنای شویم یک سو!

آدم: گفتی رضوان هنوز هم دلم هوای آن گلبوته های باطراوت را می کند که نسیم در میانشان می پیچید و شبدرهای نرم که زیر پا چون پرنیان چین می خورد.

سایه ی خنک درختان و میوه های دلچسپ، آن سکوت بی دغدغه و لذت همیشگی مناجات با پروردگار!

-         آه چه یاد کردی از سکوت و آرامش بی دغدغه هم صحبتی فرشتگان! نمی دانم این زمین را چه می شود که همیشه پر از غوغا و هیاهوست، گویی همواره حادثه ای را در خود می پرورد!

صدای مبهمی چون صفیر مرغان دریایی که از دور دست نزدیک می شدند گفتگوی دو همدم دیرین را بر هم زد.

-         گوش کن صدا را می شنوی؟

-         آری گویی صدای بالهای جبرئیل است که فرود می آید.

-          مدتها بود که به ما سر نمی زد یعنی چه خبری آورده؟!

-         باید ببینیم به زودی خواهیم فهمید.

آنگاه هر دو برخاسته و از خیمه بیرون رفتند... .

فرشته ی وحی با هیبتی شگفت برزمین آمده و بال های ستبر خویش را برهم بست و به رسم ادب در محضر پیامبر خداوند سر فرود آورد و آنگه لب به سخن گشود: درود بر تو ای پیامبر عالی مقام! پروردگارت خداوند تعالی پیامی بس مهم برایت ارسال فرموده آیا اجازه می دهید که تقدیم آستان شما گردد؟!

آدم ابوالبشر با خود اندیشید باید خبر بسیار مهمی باشد که چنین جدی و رسمی آن را عرضه می کند پس قدم پیش گذاشت و چنین پاسخ داد: سلام برتو برادرم جبرئیل! خوشامدی پیام آفریدگارم را برایم بازگو  که سخت مشتاق شنیدنش می باشم.

ـ رب عالمیان سلامت رسانده و فرموده امسال فرزندان و نوادگانت و همه ی خاندانت را به حج خانه فرا خوان و سپس جانشین خویش را معرفی نموده و مواریٍث الهی را بدیشان بسپار و این پیام مرا برایشان بازگو نما جبرئیل لب فرو بست و از نو سر فرود آورده و با ادب و تواضع طوماری را که به همراه داشت به آدم تقدیم نمود... .

جبرئیل رفته بود و آدم متفکرانه طومار را ورانداز می نمود.

حوا آن سکوت طولانی را شکست و پرسید: چرا چنین در فکر فرو رفته ای مگر در آن طومار چه نوشته شده؟

آدم گفت: فرمان ابلاغ وصایت هابیل!

****

قابیل آرام در میان کشتزار قدم برداشته و لابلای ساقه ها را به دنبال علف های هرز می کاوید. جوان غریبه کنار او قدم بر می داشت و در گوش او نجوا می کرد: دیدی راست می گفتم پدرت پیوسته برادرت را به خود نزدیک کرده و امور شخصی خود را به او می سپارد، انگار نه انگار که تو هم هستی این روزها همه جا پیچیده که فرمان ابلاغ وصایت نازل گشته چشم برهم بگذاری او جانشینی پدرت شده و تو زیر دستش! دیگر کاری هم از تو ساخته نخواهد بود.

ـ تو می گویی چکار کنم من که بارها با پدرم صحبت کرده ام دیگر کاری از دستم بر نمی آید.

ـ اما هنوز یک کار مانده چاره همین است که الان به تو می گویم خوب گوش کن و فرصت را از دست مده ... .

****

خورشید اندک اندک اشعه خویش را برمی چید و به افق کوچ می کرد و ردپایی سرخ فام از خویش در شفق وا می نهاد.

دشت از بع بع گوسفندان سرشار می گشت و بوی تند پشم آفتاب خورده مشام را پر می کرد!

قابیل کنار برکه ـ همان جایی که هابیل هر روز اهشام خود را سیراب می ساخت ـ  انتظار برادر را می کشید.

هابیل به دیدن وی بازو گشوده و در آغوشش کشید و پیشانیش را بوسیده و خسته نباشید گفت، قابیل برادر را میان بازوان فشرد و در حالی که سعی می کرد شفقت و دلسوزی در کلامش موج بزند زمزمه کرد: برادرم تو بهترین فرزند پدر هستی و در میان ما پارساتر از تو نیست، نمی دانم چرا پدر به حال خود رهایت نمی کند تا به عبادت و مناسک خود برسی؟! شنیده ام می خواهد تو را به ولایت و سرپرستی مردم و گرفتاری های دنیا مبتلا نموده و از عبودیت بازت دارد، اگر بخواهی من به عنوان برادر بزرگ تر حاضرم جور تو را کشیده و این بار را از شانه ات بردارم بهتر است همین امشب با او گفت و گو نمایی.

هابیل بی آن که لحظه ای لبخند از لبانش محو گردد همچنان مهرجویانه پاسخ گفت: برادرم تو همواره پشتیبان و حامی همیشگی ام بوده و هستی، هم بزرگتری هم دلسوز! آسوده خاطر باش هیچ چیز ما را از هم جدا نخواهد کرد اما آنچه گفتی مسئله ای نیست که غیر از حق تعالی در آن دخالتی داشته باشد و من به غیر اطاعت از امر خداوند و فرمانبری پیامبرش دلخوشی دیگری ندارم تو نیز جز از شیطنت ابلیس بیمی نداشته باش!

قابیل دستپاچه پاسخ می دهد: من که منکر نیستم...شکی نیست ... حرف بر سر این نیست که  خداوند فرمان داده یا نداده یا هر چیز دیگر، فکر کردم که  خودت با پدر صحبت کنی پیش قدم شده و مرا به جای خودت جلو اندازی چه می دانم عذر بیاوری و این حرف ها و برادرت را مقدم بداری و... .

-          برادرم قابیل! عزیزتر از جانم! فرمان او نباید زمین بماند، بندگی رب و عبودیت حق همانا تسلیم است و بس و آقا و رعیت و کهتری و مهتریش دیگر فرقی نمی کند.

****

در اعماق جنگل میان هاله ای از دود، سایه های لرزان و اشباح تیره و بدبویی گرد آتش حلقه زده و هیکلی عظیم الجثه ترسناک با ردایی از آتش بر دوش، خشمناک بر هیزم های نیم سوز این سو و آن سو رفته و می غرد:

چه می گویی؟! یعنی قابیل نتوانسته برادرش را خام کند تا به هوای تواضع و زهد و دنیا گریزی زیر بار وصایت الهی نرفته و از قبول فرمان شانه خالی نماید؟!(4)

وای بر شما! تا موسم حج و زمان موعود وقتی نمانده است، آن روز است که آدم میراث نبوت را به جانشین بعد از خویش انتقال داده و پایه ای از پایه های آن "سلطنت موعود"بر جای خویش استقرار یابد و من ابلیس-شیطان شیاطین- صدای شکستن خود را به گوش بشنوم وای بر من وای برشما!!!

صدای همهمه شیاطین در تاریک روشنی شعله ها می پیچد.

لاقیس: شما را چه می شود سرورم خود را هلاک یک صندوقچه ناقابل کرده اید! این مواریث الهی مگر چه تحفه ایست؟! ای شیطان بزرگ سلطنت تاریکی ها از آن شماست و صندوق های بند و دام و دسیسه، دفینه ی نیرنگ و عصیان به نامتان مهر خورده است. کران تا کران سرزمین ظلمت را پادشاهی جز شما نیست!

نعره ابلیس در دشت و کوه می پیچد: ساکت! این مزخرفات چیست که به هم می بافی؟! صندوق کینه و نفرت و عصیان! دفینه ی نیرنگ و حیله! سلطنت بر دیار تاریکی!

شیطان دمی چند لب فرو بسته جرعه ای از اکسیر سیاه سر کشیده و 

او با صدایی آکنده از حسرت و اندوه ادامه می دهد: من از مواریث صحبت می کنم شما کوته فکران که آن جا نبودید تا ببینید آن هاله های سبز بر فراز قامت آدم چه شکوهی داشت... .

 

<ادامه دارد>

 

 

پی نوشت:

1 ـ  إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ ... (المائدة:91)

2 ـ امام صادق ع  فرمودند: كلماتى كه باعث پذيرش توبه آدم گشت اين گونه بود: «يا رب اسألك بحق محمد و على و فاطمة و الحسن و الحسين الّا تبت على» (داستان پيامبران يا قصه‏هاى قرآن از آدم تا خاتم/ص:207)

3 ـ از امام صادق (ع) نقل شده است كه وقتى آدم از بهشت خارج شد جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى آدم آيا خدا تو را به دست قدرت خود نيافريد و از روح خود در تو ندميد و ملائكه را به سجده تو مأمور نكرد و حوّا را به تزويج تو در نياورد و تو را در بهشت ساكن نكرد و آن را بر تو مباح ننمود و تو را با كلام خود از خوردن آن درخت منع نفرمود؟ امّا تو از آن خوردى و خدا را نافرمانى كردى، پس آدم (ع) گفت: ابليس براى من به خدا سوگند خورد كه خير خواه من است و من هرگز گمان نمى‏كردم كه يكى از مخلوقات خدا، به خدا سوگند دروغ ياد كند

(قصص الأنبياء(قصص قرآن)فصل سوم ص : 63)

4 ـ فقال: «في الوصية» قال الصادق ع «يا سليمان، إن الله تبارك و تعالى أوحى إلى آدم أن يدفع الوصية و اسم الله الأعظم إلى هابيل، و كان قابيل أكبر منه، فبلغ ذلك قابيل فغضب، فقال: أنا أولى بالكرامة و الوصية. فأمرهما أن يقربا قربانا بوحي من الله إليه، ففعلا، فقبل الله قربان هابيل، فحسده قابيل، فقتله».

(البرهان في تفسير القرآن، ج‏2، ص: 280)

منوی اصلی

ذره بین

گناهان کوچک و بی مقدار، از فریب ها و دام های شیطان است. آنها را به چشمتان حقیر و کوچک می نمایاند تا اینکه گرد آید و انبوه شود و شما را در میان گیرد.

تحف العقول،ص۶۲۵
امام کاظم(ع)